م♥

دل‌ام سخت گرفته است. از فاصله‌ها. ای کاش دنیای‌ام، ساخته‌ی ذهن‌ام بود. و کنارم بودی.

Tue August 5th, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع روزمره‌گی | يک نظر | لينک نوشته

علوم، مدرسه‏ها و طلاب دينی به روايت سياح عهد قاجار

حاج محمدعلی سياح محلاتی، جهان‌گرد برجسته‌ی ايرانی در زمان قاجار است. او در 23 ساله‌گی، پس از تحصيل در عتبات و بازگشت به ايران، هنگام‌ای که به اصرار عموی متمول‌اش، قرار بوده به عقد دختر عموی‌اش درآيد، به علت ناسازگاری طبع‌اش با چنين وصلتی و زير دين عمويی ثروت‌مند رفتن، فرار می‌کند و از راه زنجان و تبريز به قفقاز و تفليس می‌رود. شرح سفرهای‌اش باشد برای زمان‌ای ديگر. خلاصه که چندين و چند بار شهرهای مختلف اروپا و روسيه را می‌گردد. به آمريکا می‌رود و چند سال‌ای در آن سرزمين سفر می‌کند. شايد نخستين ايرانی باشد که پاسپورت آمريکايی گرفته است! به ژاپن و چين و خاور دور می‌رود و سرانجام به هند می‌رسد. در آن جا، طی ماجرايی که آن هم بماند برای زمان‌ای ديگر شايد، تصميم به بازگشت به ايران می‌گيرد. در اين زمان، هجده سال از عزيمت او از ايران گذشته است. سفر او از سال 1859 ميلادی (1240خ) آغاز شده. يعنی زمان‌ای که اروپا در حال صنعتی شدن بوده، اما هنوز کاملاً صنعتی نيست.
تا جايی که می‌دانم، دو کتاب دارد. يکی سفرنامه‌ی او است که آخرين بار سال 1382 تجديد چاپ شده است. ديگری، خاطرات حاج سياح يا دوران خوف و وحشت است. اين دوم‌ای که در جمهوری اسلامی کتاب‌ای ممنوع است، از چندين جهت بسيار جالب توجه، و ارزش‌مند است. اول اين که کسی نوشته‌ است که دنيا را گشته و جهان متمدن آن زمان را به چشم ديده. دوم، انسان منصف و آزاده‌ای است. به دنبال حق و حقيقت است و آموختن را ارج می‌نهد. کما اين که در اين سفرهای‌اش، ارمنی، ترکی، فرانسوی، انگليسی، آلمانی، روسی و چندين و چند زبان ديگر را آموخته است (اشتباه نکنم، چيزی بالغ بر شانزده زبان). با بسياری از صاحب منصبان و بزرگان کشورهای پيش‌رفته‌ی اروپايی ملاقات کرده. و اکنون با اين تجارب گران‌بها، به مخروبه‌ای به نام ايران بازگشته، که ناصرالدين شاه در آن حکومت می‌کند و مردم ميان دو سنگ آسيای ملايان و حکام، له شده‌اند. مردم‌ای که بسيار نادان، بی‌سواد، خرافات‌ای و ناتوان هستند.
حاج سياح از بندر بوشهر وارد ايران می‌شود و برای ديدار مادر، به سوی محلات عازم می‌گردد. متن زير در مورد مدرسه‌های دینی و تحصیل دین اسلام (علم به اصطلاح آنان) از صفحه‌ی 54 کتاب، زمان‌ای که به کاشان رسيده است نقل می‌شود:
“…. مدرسه‌ی شاه و مدرسه‌ی آقا را گردش نمودم. مدرسه‌ها خوب‌اند، لکن مدارس هم در ايران عوض اين‌که به مملکت و ملت فايده بدهند، مرکز يک بلای بزرگ ايران است. جوانان بيست و پنج و سی ساله و کم‌تر و بيش‌تر به اسم طالب علم در حجرات مسکن می‌کنند. در تحصيل علم و عدم آن و فهم و عدم آن آزاد و مختارند. از صد نفر يکی در خيال تحصيل علم نيست. احدی در مقام تهذيب اخلاق اين جمع نيست و به هر وسيله است از پدرشان و از مردم به اسم خمس و زکات و احسان و غالباً به ضرب مشت و چماق و تهديد، مايه‌ی عيش به دست می‌آورند و با اختيار خود مشغول عيش می‌شوند. غالباً چماق‌های خيلی درشت و بعضی خنجر و طپانچه دارند. غالباً در خود مدرسه دو دسته و سه دسته شده برای دخل يا تقدم و تأخر در جلوس و مشی يا برای ترويج و تقويت اين آقا و آن آقا به تحريک خود آقايان به سر و کله‌ی هم می‌کوبند و هر جمعيت يا تمام اهل يک مدرسه قلچماق و لشکر يک نفر ملا هستند که او از اين‌ها و اين‌ها از او نفع می‌برند. يعنی او می‌گويد و اين‌ها مشت و چماق به کار برده مردم را می‌ترسانند. از اعيان و بزرگان و صاحبان ثروت و موقوفات و غيرها به آقا می‌رسانند. او صاحب ثروت و ضياع و عقار می‌گردد و به اينان هم گاهی از آن‌چه دست آورده می‌دهد. اينان حاضرند برای اين‌که هر کس به افعال آقا اعتراض کرد يا او حکم و سند حق يا ناحق به کسی داده، تمکين نشد يا حکام و امرا اطاعت لازم را به آقا نکردند، يا يکی از صاحبان مکنت، توقع آقا را به جا نياوردند، اين لشگر دست و پنجه نرم کنند و هر کس را بزنند و زخم‌دار کنند و بکشند و آن را تقويت شريعت می‌نامند. غالباً با مأمورين دولت سر و کار دارند که آن‌ها را خرد می‌کنند. بدبختانه غالباً آنان هم خردکردنی هستند. بسيار است که يکی دزدی کرده، آدم کشته، هر فساد کرده، بزن و بچه مردم متعرض شده، مال مردم را برده و خورده و پنهان کرده، به دروغ می‌گويد مفلس‌ام و هم‌اين‌که خود را به مدرسه انداخت و ملتجی اين آقايان ساخت، نه قضات شرع می‌توانند کاری بکنند زیرا لشگر خود را نمی‌رنجانند و نه حکام عرف و مأمورين دولت، زيرا فتنه و آشوب بر پا می‌شود و غوغای وا شريعتا بلند می‌شود. چه حق‌ها از ميان می‌رود، چه ناحق‌ها جاری می‌گردد. اين است وضع تحصيل علم در ايران و کسان‌ای هم که در تحصيل علم به سر می‌برند با ترتيب هشت‌صد يا هزار سال قبل با عبارات مشکله و اصطلاحات مغلقه، عمری در بحث الفاظ به سر برده، اصول و فقه را در فرضيات که در ظرف صد سال يک دفعه اتفاق نمی‌افتند به کار می‌برند و از اوضاع عالم و هبوط عالم اسلامی و ضعف اين دين محکم قويم و تصرف اجانب در جان و مال و زمين اکثر بلاد اسلام بی‌خبر و از راه نگاه‌داری حوزه‌‌ی اسلام بی‌اطلاع، اطفال بی‌چاره را خاک به‌سر و بی‌تربيت بزرگ می‌کنند. شايد کسی اين مرقومات را ديده و مرا به جسارت و تندی نسبت دهد. اما جسارت، راست است زيرا کسی در ايران در صدد حق‌گويی و حق‌نويسی نيست و گوينده بايد سر به کف گيرد. اما تندی، نه والله! هزار يک را نگفتم زيرا اين دفتر کافی نيست
شرح اين هجران و اين خون جگر… اين زمان بگذار تا وقت دگر
اما به حسب ديانت، اين همه دل‌سوزی بنده از شدت حب دين و وطن خودم است، باری وقتی بيدار خواهند شد که فايده نخواهد داد.”

Mon August 4th, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع تاريخ, سياسی | يک نظر | لينک نوشته

جنايت جنگی

ترکيب خنده‌داری است. می‌کشی، بکش… ولی بد نکش. غيرنظامی‌ها را نکش. ناجور نکش. زشت نکش. خيلی معمولی و مثل يک انسان متمدن، با پرستيژ و احترام بکش.

Sat August 2nd, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع عمومی | نظر شما | لينک نوشته

وسايل ايمنی

In case of revolution ;)

Sat August 2nd, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع عمومی | 2 نظر | لينک نوشته

درک مردم از مشروطه

اين حکايت واقعی از ناآگاهی مردم در زمان مشروطه آن قدر خنده‌دار است که حيف‌ام آمد اين جا ننويسم‌اش. آلبرت چارلز راتيسلاو، کنسول انگليس در تبريز، بين سال‌های 1903 ميلادی (1282خورشيدی) و 1909 (1288) يعنی چند سال پيش از آغاز جنبش مشروطه‌خواهی و پايان محاصره‌ی تبريز توسط نيروهای محمدعلی شاه، نقل می‌کند که:
“در شهرهای ديگر آذربايجان به مقدار زيادی نظير آن‌چه در تبريز واقع شد، کارهايی انجام پذيرفت. انجمن‌ها بر پا شد و مشروطه در همه جا با گرمی و حرارت گرامی داشته می‌شد. اما عده‌ی کمی از مردم تصور نسبتن روشن‌ای درباره‌ی این که مشروطه چيست داشتند. در اوايل در اروميه چنين تصور می‌شد که مشروطه يک چيز قابل لمس است و اين عقيده برای مدت‌ای غلبه داشت که 500 بار شتر از “مشروطه” در تبريز آماده است که در تمام ايالت، در هنگام‌ای که زمان مطلوب فرا برسد توزيع شود. در بسياری از روستاها انجمن‌های کوچک برپا سد و بسياری از رعايا عمومن چنين تصور کردند که مشروطه به معنای لغو پرداخت اجاره است و از اين رو تمام پرداخت‌ها را به ملاکين خودشان متوقف کردند. نتيجه‌ی اين عمل سرد کردن اشتياق مالکين زمين‌‌دار برای آرمان آزادی بود.” – کنسول در شرق، آلبرت چارلز راتيسلاو، ترجمه‌ی رجبعلی کاوانی، صفحه 262.
حاضرم شرط ببندم که همين تصور در مورد دموکراسی، جامعه‌ی مدنی و نظير آن در بعضی نقاط ايران ِسال 1376 خورشيدی وجود داشته.

Thu July 31st, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع عمومی, سياسی | يک نظر | لينک نوشته

تموم می‏شه، ما هم ناراحت می‏شيم، ولی چه ربطی داره؟

سولوژن یک پست‌ای حول و حوش یک چیزهایی در مورد مرگ نوشته که می‌توانید بروید بخوانید. خیلی دوست دارم تنبل‌ای را کنار بگذارم و من هم چیزکی در مورد مرگ بنویسم، ولی خوب فعلن در حد دوست داشتن باقی بماند.
اما یک چیز خوش‌مزه‌ای* به فکرم رسید:
یک: وقت‌ای (گوگوری) -یک نفر از کسان‌ای که دوست‌اش داشته‌ایم- می‌میرد، ناراحت می‌شویم. احساسات‌مان جریحه‌‌دار می‌شوند. آیا این جر خوردن احساسات، هیچ تناقض‌ای با این واقعیت که (گوگوری) دیگر به هیچ شکل‌ای وجود ندارد که بتوانیم اسم‌اش را همان (گوگوری) بگذاریم، دارد؟
دو: من شکلات خیلی دوست دارم. ای کاش یخچال‌مان همیشه پر از شکلات بود. ولی این واقعیت که من همه‌ی شکلات‌ها را خورده‌ام و در نتیجه دیگر شکلات در یخچال‌مان وجود ندارد، تناقض‌ای با احساس ناراحتی من از تمام شدن شکلات‌ها دارد؟ این که من یک “شکلات‌ای که تمام شده، تمام شده” باور هستم چه ارتباطی می‌تواند با ناراحتی‌ام از تمام شدن شکلات‌ها داشته باشد؟ خوب شاید البته راه حل‌اش این باشد که من به این باور مومنانه-شکلات‌ای اعتقاد بیاورم که “شکلات که خورده می‌شود، در واقع تمام نمی‌شود. بلکه به صورت بسیار خوشمزه‌تری، در یخچال دیگری به وجود خوشمزه‌اش ادامه می‌دهد.” یا مثلن باور تناسخی-شکلاتی: “شکلات که خورده می‌شود، [پس از دفع] به صورت‌ای دیگر به شکلات بودن خود ادامه می‌دهد” آره! این یکی را بیش‌تر می‌پسندم. احتمالن آن صورت دیگرش هم رنگ قهوه‌ای است. هاها!
ما می‌توانیم هر اعتقادی که دوست داریم داشته باشیم. اما احترام به عقیده‌ی هم‌دیگر، تنها پذیرفتن همین موضوع است. این که انتظار داشته باشیم وقت‌ای اعتقادمان احمقانه است، به‌مان بگویند احمقانه نیست، انتظار به جایی نمی‌باشد.
مثال می‌زنم: من می‌توانم اعتقاد داشته باشم که تمام اجرام سماوی دور زمین می‌چرخند. نهایت احترام شما به اعتقاد من این است که پذیرفته باشید که من چنین اعتقادی دارم. اما اگر من انتظار داشته باشم به من نگویید مزخرف می‌گویم، چون تمام قراین مخالف اعتقاد من است، تنها حماقت خود را بیش‌تر نشان داده‌ام. مشخصن دارید اعتراض می‌کنید که موضوعات‌ای مانند خدا و مرگ و زنده‌گی پس از آن، به هیچ وجه به اندازه‌ی چرخش کیهان به دور زمین، مسلم نیستند. خوب، به نظرتان احترام می‌گذارم ;)
*خوش‌مزه‌گی‌اش به خاطر شکلات است!

يادداشت برای سولوژن (و شايد ديگران): قسمت عمده‏ای که حول آن نوشته‏ات به ذهن‏ام رسيد، چهار-پنج جمله‏ی اول دو است. بقيه‏اش آن اضافاتِ بی‏ربط و شنگول-منگول‏ای است که من هميشه در نوشته‏های‏ام می‏چپانم :D

Sun July 27th, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع عمومی | نظر شما | لينک نوشته

اسطوره- آسفالت تانگو

اسطوره، دين‏ای است که ديگر کسی به آن باور ندارد.
اين جمله را يک نفری گفته. يادم نيست.
دين، اسطوره‏هايی بوده که [] وسيله‏ی اثبات بلاهت انسان گشته است. [از کارکرد باستانی خود خارج شده و]
اين جمله را هم من گفتم.
*****
بی ارتباط به نوشته‏های بالا، اين موسيقی خوب از گروه Fanfare Ciocarlia را گوش کنيد: آسفالت تانگو. موسيقی بالکان است. و اگر سرعت اتصال به اينترنت‏تان اجازه می‏دهد، اين انيميشن فوق‏العاده از Tomek Baginsky را هم به شدت توصيه می‏کنم: Fallen Art (لينک‏ها پايين). طنز تلخ و عميق در يکی از به‏ترين صورت‏های‏اش است. نکته‏ی جانبی ِ جالب در موردش اين بود که اکثر دخترهايی که برای‏شان پخش‏اش کردم، خوش‏شان نيامد، به خاطر تلخی بسيارش.
قسمت اول
قسمت دوم
دو تا فايل با پسوند rar هستند که پس از داونلود هر دو، می‏توانيد با برنامه‏هايی نظير winZip, winAce يا 7Z بازشان کنيد و فايل تصويری را بسازند.

Tue July 22nd, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع عمومی, موسيقی, اسطوره‏های جهان باستان | 2 نظر | لينک نوشته

انرژی هسته‏ای حق مسلم ماست برای اين که بقيه‏ی انرژی‏ها را هدر می‏دهيم

در ايران در روابط دوست پسر-دوست دختری‌مان، به طور عمومی انرژی بسيار زيادی را برای به دست آوردن يک سری حداقل‌ها صرف می‌کنيم و تا جايی که من می‌دانم آخر سر، عقده‌اش هم به دل‌مان می‌ماند. عده‌ای سريع ازدواج می‌کنند و رابطه‌ای که به صورت عقلانی بايد دوست پسر-دوست دختری باشد را اسم‌ش را می‌گذارند ازدواج تا راحت باشند. احتمالن يکی از دلايل طلاق‌های زود و بالا هم همين است. به جای break، طلاق می‌گيرند. عقل که نباشه، هندونه هم نمی‌تونی پرورش بدی!
ولی اگر درجه‌ی منگولی‌ات از يک حدی پايين‌تر باشد و جزو شامورتی‌سانان طبقه‌بندی نشوی يا آمپول هوا به جمجمه‌ی مبارک تزريق نکرده باشی، اين مدل‌ای ازدواج نمی‌کنی… و آن وقت دو حالت وجود دارد. يا شرايط مناسبی مثل پول و خانه‌ی مستقل داری و يا نداری. اگر داری که مبارک است. حدس من اين است که اکثر کسانی که يک مدل‌هايی دنبال درس خواندن بوده‌اند، اين شرايط را ندارند و لذا دهان‌شان آسفالت است؛ يا طی عمليات شبانه‌ی کارگران شهرداری، و يا به طرق ديگر. اين عزيزان يا بايد به حداقل‌‌های هسته‌ای-اسلامی‌ای که ميهن آريايی-هسته‌ای-اسلامی تعيين کرده، بسنده کنند و به غنی‌سازی فرهنگ کافی‌شاپ نشينی و خيابان‌ول‌گردی بپردازند و يا بپذيرند که عقده‌ی يک رابطه‌ی معمول و معقول را به دل‌شان ميخ خواهند کرد. البته بعضی‌های گزارش داده‌اند که پيچ هم شده. ولی اين که بتوانی با دوست دخترت چند تا کار مشترک انجام دهی، زهی خيال باطل. دو تايی فيلم ببينيد، برقصيد، پيانو بزنيد يا چنين چيزهايی؟ اين‌ها يک سری حداقل‌هايی است که دوست داری داشته باشی، ولی برای به دست آوردن‌شان بايد با جامعه، باورهای ته‌نشين‌شده‌ی از زمان هوخشتره، با تيرانوسوروس، با خانواده‌ات، با خانواده‌اش، با پسر عموی استاد مددی، با شبح شوم سنت‌ای که روی تپه ايستاده و به‌ات می‌خندد، و با لبوفروش‌‌ای که تابستان‌ها آب زرشک می‌فروشد و وزارت بهداشت اعلام کرده ازش چيزی نخريد، مبارزه کنی. جناب لرد اين توانايی را دارند، ولی من فقط روزبه هستم. نتيجه اين که دست‌ها را به نشانه‌ی تسليم بالا می‌بری و موسيقی گوش می‌کنی.. روووومبا.. زنده‌باد سواحل شاد دنياهای ديگر و تفو بر گرد مرگ‌ای که سرزمين‌ام را مدفون کرده. Rumba Tziganeasca

Sat June 28th, 2008 by لرد شارلون
نوشته شده زير موضوع عمومی, موسيقی, کاملاً جدی | 3 نظر | لينک نوشته